سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

 

دولتِ آباد

یا هو

دولتِ آباد

روز انتظار بود. انتظاری که عبادت است عبادتی که خدا کند زود تر به پایان رسد ! آری ، آدینه ای دیگر بود مقارن با 8 مهر ماه 1384 خورشیدی. حوالی ساعت دو بعد از ظهر بود که به مسجد الغدیر رسیدیم . مسجدی در نزدیکی میدان مادر تهران.میدانی که همیشه پر سر و صداست . نه از ترافیک و آمد و شد بلکه از اتفاقات عجیب و غریبی که در محدوده ی آن رخ می دهند . به مادرم کمک کردم تا از خیابان بگذرد. او وارد بخش زنانه ی مجلس شد. مجلسی که به احترام در گذشت مادر زن دایی ام برگزار شده بود.
هیچ وقت برای شرکت در مراسم ختم شوق نداشتم. اما این بار شوقی عجیب مرا به شرکت در این مراسم می کشاند . چون کودکی که مادرش از سر تنبیه دستش را گرفته و به گوشه ای می کشاند و چه زیباست اگر تنبه را نه تحقیر بلکه دعوت به توجه بدانیم.
درامتداد قطاری از آدم که دم در مسجد چون زنجیری به هم بافته شده بودند ، منتظر پدرم که برای پارک ماشین رفته بود ایستادم به رسم ادب همیشه صاحبان عزا برای سپاس از مهمانان دم در می ایستند اما زمانی به شمایل قطار در می آیند که افرادی برای هوا خوردن و حرف زدن و سیگار کشیدن و... به آن ها اضافه می شوند و این حرکات چه دردآور از حرمت مجلس می کاهد.
از آخراین قطار مارپیچ و از پایین پله ها ، هم زمان که با پسر دایی هایم رسم ادب را به جا می آوردم چون تشنه ای به دنبال دلیل شوق حضورم می گشتم . نیافتش! ترسیدم که شاید از سر کسالت نیامده باشد .
اما به خود دلگرمی دادم که شاید در شلوغی دم در مسجد گم شده است.
در این فکرها بودم که پدرم آمد و سلام علیک کنان پله ها را در نوردیدیم و در میانه ی قطار به دایی ام رسیدیم.
خوش و بشی غلیظ تر با او کردیم .اما باز به جبر موقعیت از او گذشتیم و دم در مسجد رسیدیم. یافتمش! به خاطر فوت مادر خانومش این جا بود . درست شبیه همان عکسش بود که در کامیونیتی که به نامش در سایت گزگ ساخته بودم ، گذاشتم.
زمانی که عضوسایت گزگ شدم به نام هر که و هر چه خواستم گروهی یافتم .از استقلال و پیروزی تا BBC و CNN . از شجریان و ناظری تا پینک فلوید و متالیکا . از گرافیک و تئاتر تا گلدکوئیست و کلاردشت . از پیکاسوو میلان کوندرا تا فروغ و پروین و شاملو و سهراب و بقیه.اما از او....واقعا جایش خالی بود. همان طور که داشتم گروه ها را بررسی می کردم یاد عکس هایی افتادم که امید ، پسردایی ام ، از مراسم تشییع شاملو تهیه کرده بود. چهره گریان افرادی برایم زنده شد که در فراق شاملو عاشقانه گریسته بودند . به راستی چه چیز می توانست از اندوه آن ها بکاهد ؟ بازگشت شاملو؟ نه این که غیر ممکن است و فکری بچگانه ! اما شاید اگر بیشتر از وجود شاملو بهره برده بودیم مرهمی میشد بر درد از دست دادنش و این تجربه ای شد برای دیگران که باز از سر غفلت این تجربه را به کار نبستیم که اگر بسته بودیم این چنین جای کلوپی به نام او در سایت گزگ خالی نمی ماند.
زمان را از دست ندادم و به نامش گروهی را ساختم. چه ذوقی میکردم وقتی هر روز سایت را چک میکردم و
هجوم آدم های مختلف از جاهای گوناگون را برای عضویت در گروه او می دیدم و به این که من پایه گذار این گروه بودم می بالیدم.
همه ی این ها چون فیلمی با حرکت فست موشن از جلوی چشمم گذشت و زمانی خود را یافتم که در آن شلوغی درست روبه روی او ایستاده بودم . چهره ی جدی اش صلابتی خاص به او داده بود . موهای سرش خلوت است و سبیلی اساسی بر پشت لبش نشسته گرد پیری موهای سر و سبیلش را سفید کرده اما هنوز قرمزی بین آن ها دودو میزند . شنیده بودم که در روزگار جوانی موهایش سرخ گون بوده است . قدش آن قدر کوتاه است که آستین های کت ِ کت وشلوار مشکی اش را تا زده بود اما این فیزیک کوچک مانع از پرورش اندیشه های بزرگش نشده بود .- در سر عقل می باید بی کلاهی عار نیست.- با آن که سالخورده است اما آن چنان شق و رق ایستاده بود که احترامش را چند برابر می کرد . محمود دولت آبادی بود.
دستم را به گرمی فشرد و با خوش رویی از حضورم تشکر کرد . نه با من ، بلکه با همه این چنین رفتار می_ کرد . خوب می دانست که گر چه او خیلی ها را نمی شناسد ، اما همه او را می شناسند . باز هم به حکم موقعیت از او گذشتم و وارد مسجد شدم . کنار پدر نشستم و با خویشاوندان و دوستان سلام علیک کردم. معماری ایرانی اسلامی مسجد الغدیر فضای معنوی تأثیر گذاری را حاکم کرده بود . گر چه بنا بر شغل پدر بافرش بزرگ شده ام اما بیش از هر چیز فرش کف مسجد توجهم را جلب کرد . فرشی دایره وار وبزرگ با طرح و رنگی حساب شده و زیبا که مشخص بود به قصد همین جا بافته شده است.
در چهل پنجاه دقیقه ی باقی مانده ی مجلس ، چشم هایم به در ورودی دوخته شده بود و آقای دولت آبادی را می جوییدم . مخصوصا ًحالا که باجناق آقای دولت آبادی ، آقای کسبیان، بر اساس کسالتشان نیامده بودند این اتفاق چون انتظارش را داشتم برایم گران تمام نشد . خدا شفایشان دهد .
اما جایی که نشسته بودم ، نوع ساخت ورودی وازدحام دم در موجب می شدند که کمتر توفیق یابم . چقدر دوست داشتم که این ازدحام نبود ؛ جلو می رفتم و هر چه می خواستم از ایشان می پرسیدم ، پای صحبتشان می نشستم و از گرمای وجودشان گرم می شدم .
تا پایان مراسم بارها این افکار را در ذهن مرور کردم. یاد پژوهشی افتادم که در مورد ایشان و به خصوص آخرین اثرشان، سلوک، انجام دادم و در وبلاگم گذاشتم . از ایشان بسیار شنیده بودم . گویا در کودکی هم _بر اساس نسبت فامیلی_ چند بار با ایشان بر خورد داشته ام که خود هیچ در خاطر ندارم اما درست از زمانی که نیاز به هم نشینی با ایشان داشتم روزمرگی ، مشکلات و مشغله خودم و اطرافیان نیازم راسرکوب کرده بودند.
مراسم تمام شد و زمان خروج از مسجد فرا رسید چون می دانستم که دوباره موقع خروج با آقای دولت آبادی بر خورد خواهم داشت ، برای خروج لحظه شماری می کردم باز هم با همان خوشرویی و برخورد گرم موقع ورود مرا مخاطب قرار داد .
اغلب شلوغی و صحبت های کنار خیابان بعد ازمراسم عروسی و عزا هم اندازه ی خود مراسم و گاهی بیش از آن زمان می گیرد. این بار هم مستثنی نبود . همان طور که با دوستان و آشنایان و اقوام سلام علیک ، می _ کردم تمام حواس و نگاهم به دنبال آقای دولت آبادی می دوید. ای کاش این ازدحام نبود ، ای کاش پاسش بداریم ، قبل از آن که راهی را برود که شاملو و مشیری رفتند ای کاش از دانشش بهره بگیریم دانشی که به گواهی روزنامه های آلمان او را بیش از 10 بار نامزد دریافت جایزه ی نوبل کرده است .
ای کاش ، ای کاش دوباره ببینمش...

عرفان پهلوانی
2و3/ 8/ 1384

نظرات: ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]





<< صفحهٔ اصلی

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]